جمعه 18 دسامبر 2009 – 27 آذر 1388
یه چند روز میشه که از شهر خودم اومدم کپنهاگ ، برف زیادی باریده و خونه داداشم هم از مرکز شهر دوره ، خوب مجبورم خونه بمونم و یا فوقش می تونم برم کتابخانه تعدادی برنامه یا فایل دانلود کنم و بیارم خونه و روش کار کنم .
دنبال ِ کارم که اگه پیدا بشه همین جا بمونم و از شهر خودم بکنم و بیام اینجا .
چند روز هم میشه که جعفر از استانبول حرکت کرده ، الان دقیقا نمی دونم کجاست ولی امیدوارم که حالش خوب باشه ، همیشه با بچه ها در تماسم که از حال هم جویا باشیم .
نمیدونم ولی تو نوشتن هم یه جور سردرگمی دارم ، قبلا شاید فقط در حرف زدن با فکر بودن بود . دلیلش شاید همین یکنواختی باشه یا منتظر چند چیز مهم که تو همین روزها دنبالشون هستم ، خودم امیدوارم تا ببینیم شرایط چطور پیش میره .
اما در کل چند وقته بی خیالی طی می کنم اما گاهی هم همیش از خودم سئوال می کنم که چی بودم و چی هستم و چی میشم . گاهی هم با شک ِ هولوگرافیک به همه چیز نگاه می کنم که : خدایا نکنه همه اینا یه بازیه یا که ما با این عقل ِ ناقصمون داریم دور ِ خودمون می چرخیم